تبليغاتX
برا خودم






















Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


برا خودم

همین جا باید بگم که غلط کردم

دیگه مثه قبل نمیتونم خودم برا خودم تنهایی تصمیم بگیرم

اینجا چیزی نمی نویسم!!!

+نوشته شده در 89/10/21ساعت23:5توسط silence | |

دی 87 شروع کردم و الان 2سال گدشته

امشب نشستم از اول وبلاگ تا الانو خوندم کلی تغییر تو خودم پیدا کردم که خیلیاش خیلی خوب بودن

اره دوباره برگشتم که اینجا بنویسم نمیدونم چرا بعد از این همه وقت که دیگه از اینجا نوشتن خوشم نمی یومد امشب دوباره دلم خواست

نمی دونم چی بگم و چجوری بگم

الان فقط اینو میدونم که اگه نفس میکشم اگه ظاهرمو حفظ میکنم به خاطر یاداوری خاطرات بی نظیرمه و گرنه الان که زندگیم بیشتر شبیه دست و پا زدن تو مردابه!!!!

+نوشته شده در 89/10/16ساعت23:17توسط silence | |

چقد دلم برا اینجا نوشتن تنگ شده!!!!

اصن چقد دلم برا نوشتن تنگ شده

یادمه یه مدت هر روز می نوشتم

می نوشتم هر چیو که نمی تونسم بگم

نمی دونم چه بهونه ای باید برا ننوشتنم بیارم!!!

وقت ندارم

حسش نیست

سرعت اینترنت کمه

....

ولی خودم می دونم که دلیلش هیچ کدوم از اینا نیس!!!

مهم نیس

از امروز شاید اینجا نه ولی ۲باره می نویسم

هر روز!!!

+نوشته شده در 88/12/17ساعت11:56توسط silence | |

از اون روزا همون موقع که هنوز آدمی رو زمین نبود فضیلت ها و تباهی ها دور هم جمع شدن خسته و کسل بودن که یهو ذکادت گفت بیاین با هم قایم موشک بازی کنیم همه خوشحال شدند و از تونجایی مه هیچ کس نمی خواس دنبال دیوانگی بگردد دیوانگی تصمیم گرفت چشم بزاره دیوانگی جلوی درختی نشس و شروع کرد به شمردن

یک......دو.....سه....

همه رفتن تا جایی پنهان شوند

لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد

خیانت داخل انبوهی از زباله ها پنهان شد

اصالت در میان ابرها پنهان شد

هوس به مرکز زمین رفت

دروغ گفت به زیر سنگ می روم اما به ته دریا رفت

طمع در کیسه ای که خودش دوخته بود مخفی شد

دیوانگی مشغول شمردن بود

79.......80.....81......

و همه پنهان شدن به جز عشق که همواره مردد بود و نمی توانس تصمیم بگیرد و جای تعجب هم نیس چون همه می دونیم پنهان کردن عصق کار مشکلیه

هنگام که دیوانگی به 100 رسیدعشق پرید و در بین یک بوته گل رز پنهان شد

دیوانگی فریاد زد"دارم میام............دارم میام.............."

اولین کسی که پیدا کرد تنبلی بود زیرا تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود

لطافت را یافت که به شاخه ماه آویزون بود

دروغ در ته دریاچه و هوس در مرکز زمین

همه و همه به غیر از عشق

هنگامی که ناامید شد حسادت در گوشهایش زمزمه کرد"تو فقط باید عشق را پیدا کنی و در پشت بوته گل رز است"

دیوانگی شاخه چنگک مانندی را پیدا کرد و با شدت و هیجان آن را در بوته گل رز فرو کرد

دوباره و دوباره تا با صدای ناله ای متوقف شد

عشق از پشت بوته بیرون آمد

با دستهاش صورتشو پوشونده بود و از میون انگشتاش خون میومد

شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودن و او کور شده بود

دیوانگی کفت " من چه کردم؟؟!!  چگونه می توانم درمانت کنم؟؟؟ "

عشق کفت:تو نمی توانی مرا درمان کنی اما اگر می خواهی کاری کنی راهنمای من شو

و اینگونه شد که....

عشق کور شد و دیوانگی همواره همراه اوست

+نوشته شده در 88/11/28ساعت18:8توسط silence | |

گیجم

خیلی زیاد

اینقد که فرق بین درست و غلط و نمی فهمم

دارم دیوونه می شم کم کم

البته بودما ولی بیشتر

:دی

+نوشته شده در 88/11/28ساعت17:43توسط silence | |

...

می دونسم!!!

+نوشته شده در 88/11/25ساعت12:34توسط silence | |

5روز تعطیلیه و من تنهای تنهام

جایی نرفتیم

حتی آوردن اسم چیزای مربوط به رباتیک ممنوعه چه برسه به....

سپهرم که رفته مسافرت

:(

خلاصه دق کردم

اضافه: آروم

+نوشته شده در 88/11/23ساعت17:24توسط silence | |

حس مالکیت!!!!

خوبه؟؟؟

اینکه حس کنی مال کسی هسی یا برعکس یعنی کسی مال توئه خوبه یا نه؟؟؟

نمی دونم!!!

کی از کدومش می تونه لذت ببره؟؟؟!!

اینم نمی دونم!!!

+نوشته شده در 88/11/17ساعت13:13توسط silence | |

به روبه روم نگاه می کنم

۱ساعت که به ستونه!!!!

+نوشته شده در 88/11/16ساعت12:28توسط silence | |

دلم برا اینجا نوشتن ۱ذره شده

)):

+نوشته شده در 88/11/14ساعت23:23توسط silence | |