|
خبر فوری:(خلاصه) الهام زنگ زده بود می گفت یکی از بچه های خوارزمی تو کلاس حسابانشون بوده الهام ازش پرسیده بهنوشا می شناسی گفته آره اونا که همه می شناسن الهام گفته از چه نظر گفته از اونجا که آقای قادری بهنوشا خیلی دوست داشتن و بش اهمیت می دادن به الهام می گم زر زده چمع کن دوستا می گه بش گفتم گفته من که نمی گم فقط توروخدا عجب آدمای کوته فکری پیدا می شنا یه بار یکی پیدا شد در حق ما برادری کنه!!!
ناراحتم ناراحت خودم که البته دارم سعی می کنم بیخیالی طی کنم و بیشتر ناراحت قادری که به فکر گروه ماست که براش مهمیم اضافه : دک.راسیون کارگاه را تغییر دادم یه مشکلاتی داره ولی خیلی دوسش دارم بزرگترین مشکل این که با این چیدمان قادری سرش می خوره به سقفD:
عاشششششششششششششششششششششقققققشششششششششم
تازه برگشتم همه چیز تموم شد چه خوب و چه بد بچه های رباتیک کار کردن سپهر شب نخوابیدن تموم شدن قادری از همش بدتره عادت کردم بش به اخلاقای خاص و فکر شدش جدا اگه طی هفته گذشته نبود دق کرده بودم درسته از پس کارا بر اومده بودم اگه داغون می شدم اگه هواما نداشت حیف که همه آدمایی که اینجا را می خونن جنبه درست و حسابی ندارن وگرنه می گفتم همه چیو دوست دارم بشینم و تمام اتفاقای خوب و بدی که افتاده را برا آدمی که می فهمه تاکید می کنم می فهمه تعریف کنم اما...
آقا ما چند وقت پیش داشتیم ادای قادری را در می آوردیم که اتفاقا ظبتشم کردیم داستان به این صورت بود که من از زهرا سوال می پرسیدم زهرا هم به جا قادری جواب می داد چند شب پیش که داشتم با قادری چت می کردم یه سری اتفاق افتاد که منم اینا براش فرستادم حالا این که اون چی و گفت و اینا مهم نیس آخر این مکالمه زهرا یه لحظه با صدای خود قادری می گه " چرا ؟؟؟ آخه بهروز(فرید) چرا؟؟؟!!! " و امروز که داشتیم گوش می دادیم دوباره ،به این نتیجه رسیدیم که در حالت گدرا داره می گه " آخه بهنوش چرا ؟؟؟!!! " می تونین تصور کنین چه آبرویی ازم رفته!!!!!!!!!!!!!!!!! اضافه : یادمه تابسون پارسال با سرعت نور خودمو می رسوندم پا کامپیوتر تا باش حرف بزنم حتی ناهارم نمی خوردم.اما حالا کارم به جایی رسیده که وقتی جواب نمی ده می زنه به سرم و با شیوا باید سر توهماتمون جر و بحث کنیم اونم سر کلاس حسابان!!!
این مکالمه را صرفا برا این می نویسم که موجب شد از 7جا بسوزم من سر کلاس حسابان دارم اس ام اس می دم به 1 آدم که تا اون موقع شعور خودشو حفظ کرده : دوباره فاکتورا را ندادن گفتن می خوان با شما جلسه بذارن * راسشو بگین چه تخلفی ازتون سر زده! من : 1- ما شاگرده شماییم دو نقطه دی 2-نزارین بگم اون چیزیه نباید بگما 3- مدرسه احتمالا به خاطر خوارزمی رو ترش کرده 4- هوامونو داشته باشین حساب می کنیم (10 دقیقه بعد) * 1- شکسته نفسی می فرمایین 2-بفرماااااااااییییییییییییییینن!!!!!@#$% 3- چرا به خاطر خوارزمی رو ترش کردن؟؟ 4- چشم (17 دقیقه بعد) من : 1- نزنین این حرفا را ما که با هم تعرف نداریم 2- آن چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است؟! 3- چون چیزی گیره خانم اقارب نمی یاد 4- حالا ما شارپ و موتور چی کار کنیم؟؟ * 1 و 2 را نمی نویسم چون اگه بخواین دوباره 17 دقیقه فکر کنید 7805 هاتون داغ می کنه و .... 3- ... 4- می تونم بتون قرض بدم و در این صحنه بود که دلم می خواس برم طرفا بکشم!!!
می فهمم دلیلشو خوب می فهمم اما می خوام یه بار با فهم ناقص خودم مبارزه کنم می خوام اینقد بوقای ممتد بشنوم که عادت کنم مثل الان که به خیلی چیزا عادت کردم
تهران
نبود خوابگاه در دانشگاه امیر کبیر!!!!
جدا تصمیم گرفتم دیگه واقعا جلو خودما بگیرم!!! امروز بار چهارمی که قادری گفت برنامه آی تو سی ماکروها خودشا با اون برنامه سیه مقایسه کنم دیگه اصلا هیچیو نمی دیدم.در این حد که وقتی می گفت اینجا را نگاه کنین و عدد هگزشا بگین چیزی نمی دیدم که بخوام این کارو بکنم ای بابا !!!!!! چقدر چرت و پرت می گم شاید به خاطر اینه که می خوام آخرین باری باشه که اینجا می نویسم فرزانه خانم به قول پریسا که می گه من تورا بهتر از خودت می شناسم منم تورا بهتر از خودت می شناسم چیزاییم که گفتی نگفته می دونسم روز اولی که خواسم حرفامو یه جایی بنویسم و اینجا را برانوشتنشون انتخاب کردم دلم خواست که بیرون از اینجا در موردش کسی حرف نزنم(مگر چند تا آدم خاص)و کاری به این نداشته باشم که کی میاد و کی نمی یاد هرچی دلم می خواد بنویسم که همین کارم کردم تا امروز هرچی دوست داشتم نوشتم اولین بار یا اولین روز به شیوا دادمش همون روز به سیاوش یه مدتی هم که از دوستیمون گذشت به مرجان به کس دیگه ای ندادم اما خودم خوب می دونسم کیا میان اینجا(خاندان رباتیکی ، تو فرزانه ، حتی اون قادری هم و خیلی های دیگه) که خب همون جور که اومدن این افراد و اینکه این چیزا را می خوندن تاثیری تو اصل ماجرا نداشت تو ننوشتن من هم نمی تونه تاثیر داشته باشه فقط......... هیچی اضافه 1 : چرا فکر کردی من از تهران نیومدنم خوشحالم؟؟؟!!! این چند روزی که قرار بود تهران باشم و نبودم به چنان موجود مزخرفی تبدیل شده بودم که امروز از فاصله خیلی کم خودم با قادری می ترسیدم(ترس از خوردن کتک) با تواما فرزانه یه!!!! اما بد نیست آدم بعضی وقتا جلو خودش وایسه اضافه 2 : اه اه اه . آدم به این بی عرضگی دیده بودین؟؟؟؟(خودما می گما) جلو چشات باشه اما عین گاومیش فقط نگاش کنی!!!!
|
About
Archivesآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 LinksSpecific
بلاگ کد
فتو نایت
آپلود عکس
گالری عکس
کد موسیقی لایت
قالب های نایت اسکین
کاربران آنلاین: بازديدها : |