|
همین جا باید بگم که غلط کردم دیگه مثه قبل نمیتونم خودم برا خودم تنهایی تصمیم بگیرم اینجا چیزی نمی نویسم!!!
دی 87 شروع کردم و الان 2سال گدشته امشب نشستم از اول وبلاگ تا الانو خوندم کلی تغییر تو خودم پیدا کردم که خیلیاش خیلی خوب بودن اره دوباره برگشتم که اینجا بنویسم نمیدونم چرا بعد از این همه وقت که دیگه از اینجا نوشتن خوشم نمی یومد امشب دوباره دلم خواست نمی دونم چی بگم و چجوری بگم الان فقط اینو میدونم که اگه نفس میکشم اگه ظاهرمو حفظ میکنم به خاطر یاداوری خاطرات بی نظیرمه و گرنه الان که زندگیم بیشتر شبیه دست و پا زدن تو مردابه!!!!
چقد دلم برا اینجا نوشتن تنگ شده!!!! اصن چقد دلم برا نوشتن تنگ شده یادمه یه مدت هر روز می نوشتم می نوشتم هر چیو که نمی تونسم بگم نمی دونم چه بهونه ای باید برا ننوشتنم بیارم!!! وقت ندارم حسش نیست سرعت اینترنت کمه .... ولی خودم می دونم که دلیلش هیچ کدوم از اینا نیس!!! مهم نیس از امروز شاید اینجا نه ولی ۲باره می نویسم هر روز!!!
از اون روزا همون موقع که هنوز آدمی رو زمین نبود فضیلت ها و تباهی ها
دور هم جمع شدن خسته و کسل بودن که یهو ذکادت گفت بیاین با هم قایم موشک
بازی کنیم همه خوشحال شدند و از تونجایی مه هیچ کس نمی خواس دنبال دیوانگی
بگردد دیوانگی تصمیم گرفت چشم بزاره دیوانگی جلوی درختی نشس و شروع کرد به
شمردن یک......دو.....سه.... همه رفتن تا جایی پنهان شوند لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد خیانت داخل انبوهی از زباله ها پنهان شد اصالت در میان ابرها پنهان شد هوس به مرکز زمین رفت دروغ گفت به زیر سنگ می روم اما به ته دریا رفت طمع در کیسه ای که خودش دوخته بود مخفی شد دیوانگی مشغول شمردن بود 79.......80.....81...... و همه پنهان شدن به جز عشق که همواره مردد بود و نمی توانس تصمیم بگیرد
و جای تعجب هم نیس چون همه می دونیم پنهان کردن عصق کار مشکلیه هنگام که دیوانگی به 100 رسیدعشق پرید و در بین یک بوته گل رز پنهان شد دیوانگی فریاد زد"دارم میام............دارم میام.............." اولین کسی که پیدا کرد تنبلی بود زیرا تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود لطافت را یافت که به شاخه ماه آویزون بود دروغ در ته دریاچه و هوس در مرکز زمین همه و همه به غیر از عشق هنگامی که ناامید شد حسادت در گوشهایش زمزمه کرد"تو فقط باید عشق را پیدا کنی و در پشت بوته گل رز است" دیوانگی شاخه چنگک مانندی را پیدا کرد و با شدت و هیجان آن را در بوته گل رز فرو کرد دوباره و دوباره تا با صدای ناله ای متوقف شد عشق از پشت بوته بیرون آمد با دستهاش صورتشو پوشونده بود و از میون انگشتاش خون میومد شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودن و او کور شده بود دیوانگی کفت " من چه کردم؟؟!! چگونه می توانم درمانت کنم؟؟؟ " عشق کفت:تو نمی توانی مرا درمان کنی اما اگر می خواهی کاری کنی راهنمای من شو و اینگونه شد که.... عشق کور شد و دیوانگی همواره همراه اوست
گیجم خیلی زیاد اینقد که فرق بین درست و غلط و نمی فهمم دارم دیوونه می شم کم کم البته بودما ولی بیشتر :دی |
About
Archivesدی 1389اسفند 1388 بهمن 1388 دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 LinksSpecific
بلاگ کد
فتو نایت
آپلود عکس
گالری عکس
کد موسیقی لایت
قالب های نایت اسکین
کاربران آنلاین: بازديدها : |